خدایی که انسان را ویران می کند خدای ما نیست

اتین ژیلسون (۱۹۷۸–۱۸۸۴)، فیلسوف توماسی و مورخ برجستۀ فلسفه قرون وسطی، کتابی دارد به نام تحقیقی در نقش تفکر قرون وسطی در شکل‌گیری نظام دکارتی (۱۹۳۰) که ترجمۀ فارسی آن با عنوان نقد تفکر فلسفی غرب (ترجمۀ احمد احمدی، تهران: حکمت، ۱۳۶۰) منتشر شده است و به چاپهای متعدد نیز رسیده است. این کتاب تحلیل درخشانی است از الهیات و فلسفۀ قرون وسطی که فلسفۀ دکارت از آن بیرون آمد. این کتاب را در هنگام دانشجویی بسیار دوست داشتم و چندبار خواندم، تا جایی که تأثیری بسیار ماندگار در ذهنم گذاشت.

 تا جایی که به خاطر دارم (اکنون کتاب را در پیش رو ندارم) یکی از نکته‌های آموزنده‌ای که ژیلسون در آنجا مطرح می‌کند این است که تحقیر عقل و دستاوردهای انسانی (از جمله فلسفه و دیگر علوم عقلی و انسانی در قرون وسطی) به نام «الهیات» و «علوم دینی» و برتری دادن آنچه به اصطلاح «الهی» است بر آنچه «انسانی» است تا بدانجا پیش رفت که دست آخر نه تنها خود «انسان» بلکه تمامی آفرینش خدا، یعنی طبیعت، هم خوار و ذلیل شد.

 بدین ترتیب، به گفتۀ ژیلسون، جهان به ویرانه‌ای تبدیل شد که «خدا» یگانه موجود آن بود و البته موجودی ناشناختنی و بسیار پرهیبت. اما پرسشی که بعد پیش آمد این بود، این خدای ویرانه‌ها و موجودات حقیر و زبون دیگر چه جای پرستیدن داشت؟ مگر نه اینکه خدا را باید برای آفرینش زیباییها و دانشها و تواناییها ستود و نه زشتیها و جهالتها و ناتوانیها؟ کدام انسان است که بتواند چنین جهانی را تحمل کند؟ و کدام بشری است که بتواند خدایی را بپرستد که چنین آفریده‌های بی‌ارزشی دارد؟

 اینجاست که ژیلسون هم مانند مارکس و نیچه مدعی می‌شود که می‌باید بذر بسیاری از شورشها علیه اندیشۀ دینی را در میان برخی «اصحاب کلیسا» جست که با نگرشهای احمقانه‌شان به جای بالا بردن خدا او را پایین آوردند (و البته او مدعی است که برخی از آنان زیر تأثیر محمد غزالی مسلمان بودند)، چون بر این گمان بودند که برای «بالا بردن» او باید «مخلوقاتش» را پایین آورد.

 اما چگونه می‌توان خدا را با پایین آوردن آفریده‌هایش «بالا» برد، اگر خدایی خداست باید آفریده‌هایش هم همان‌قدر ارزشمند باشند، چه چیزی جز عظمت جهان و مخلوقاتی که گویای قدرت خدا در آفرینش است می‌تواند ما را به پرستش و ستایش او وادارد؟ پس باید به خاطر خداهم که شده به مخلوقاتش احترام بگذاریم. بنابراین، همان‌طور که مایستر اکهارت یا آکوئیناس گفت: «هر آنچه انسانی است خدایی است و هر آنچه خدایی است انسانی است»، یا به تعبیر شیخ محمود شبستری خودمان در گلشن راز: «جهان انسان شد و انسان جهانی/ از این پاکیزه‌تر نبود بیانی
».

   برگرفته از: فل سفه؛ برای خواندن متن کامل کلیک کنید


[بايگانی سيبستانک]
 
 
تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   منطق رسانه سبز پیشروتر از رسانه های بزرگ است  |:|   غدیر قم یا تاجگذاری اسلامی  |:|   سلطان به سلام حوزه می رود  |:|   A Day with Ridley Scott, who excluded us  |:|   سلطان، ارمنی کشی از روزنامه نگاران و ریدلی اسکات  |:|   ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
Wong Kar Wai
Thoughtland
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [22]
ما و آمريکا [33]
مانيفست ايرانی وبلاگ [42]
نقد و نظر [66]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [34]
کلمات [23]
کارگاه نشانه شناسی [20]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [46]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [79]
ايرانشناخت [14]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [6]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [46]
دين [39]
دین جمهوری و دین استبداد [24]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [28]
رسانه [46]
زبان [19]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [16]
سياست [60]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [11]
شهرانديشی [8]
شعرها [25]
عکس [46]
 
 
May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




May 12, 2012  
اندیشیدن به روش همزن، آزادسازی از طریق توهین  
 
این قطعی است که توهین در مسیر دیگری سازی است. کسانی که در یک گروه خود را تعریف می کنند طبعا به یکدیگر توهین نمی کنند. توهین جدا کردن صف خود از دیگری است و اعلام بیگانگی. 

بناچار این روش ادامه نوعی تفکر قبیلگی است. یعنی ماقبل مدینه. پیشاشهری. چرا قبیلگی است زیرا می گوید من از آن کس که با من است و قبیله من دفاع می کنم و حق خود می دانم که بر قبیله ای که از من نیست و دیگر است بتازم.

توهین اعلام جنگ است با دیگرشده ها. کسانی که از ما نیستند. توهین در ذات خود متکی به خشونت است. 

توهین برای بقای قبیله ضروری است. زیرا در قبیله شما باید هویت خود را در مقابل دیگری تعریف کنید. دیگران از نظر شما وجود ندارند مگر برای اینکه به شما بگویند شما چه کسی نیستید و چه چیزی نیستید.

زندگی شهری یعنی مطلوب همان کسانی که توهین را یک حق مدرن می دانند نافی روش های قبیلگی است. پس قائل بودن به توهین با قائل بودن به زندگی مدرن شهری در تناقض است. 

تناقض توهین و زندگی در شهر از آنجا ست که شهر بر اساس همزیستی گروههای متنوع و وسیع بنیاد می شود. از این رو از اساس با منش و روش قبیله متفاوت است زیرا در قبیله خون و تبار و قومیت شما را گرد هم جمع کرده است. این روش آشنایی شما با یکدیگر است. شهر از این روش دور است. امکان آن را ندارد. هر چند شهر هم اینجا و آنجا هیات این شهر و شهرستان را دارد یا کلیسای این و آن فرقه را دارد یا شهرک کویتی ها و چینی ها دارد. قبیله هایی در شهر. گتو. جامعه های بسته در یک جامعه باز. باز به روی همه ی دیگران.

حالا اگر بخواهید توهین کنید و حمله کنید و منجنیق کلمات را پر آتش کرده پرتاب کنید و باروی دیگرشده ها را بسوزانید و تخریب کنید یک راه بیشتر ندارید. از روش همزن استفاده کنید. همه را یکی کنید. چون روش شما بر اساس منطق یا من یا تو است. وقتی کسی با من نیست حتما دشمن است.

شهر بر اساس فردیت ها و هویت های جداگانه هزارانی تعریف می شود. مسئولیت وجود دارد. تنبیه جمعی معنا ندارد. این مغول است که وقتی وارد شهری می شود از زن و مرد و کودک و پیر و جوان و سگ و گربه همه را یکی می کند و می کشد و می سوزاند. جنبده ای که در اردوی او نباشد، نباشد بهتر.

در منطق مدینه و در نگاه شهریان هیچ آدمی را جای آدمی دیگر نمی توان دار زد. نمی توان چون خواهر خطا کرده برادر را گروگان گرفت. نمی شود چون فرزند متهم است و متواری است پدر را زندانی کرد. 

این در منطق قبیله است که می توان چنین کرد.

پس نمی توان همه اسلام و همه مسلمانان و همه ایرانیان و همه عربها و همه مذهبی ها را یک کاسه کرد و یک حکم داد. نمی توان دولت و ملت را یکی کرد و هر دو را مجازات کرد. شما اگر با دولت مخالف اید «حق» ندارید ملت را به سبب مخالفت ناچیز کنید.

افراطیون اپوزیسیون البته امروز یا گامی به پیش نهاده اند یا دیگر شرم می دارند مواضع چند سال پیش خود را تکرار کنند که هر کس از خارج به ایران سفر کند خائن است و مشکوک است و عامل جمهوری اسلامی است و دست اش در دست رژیم است. اما این موضع حقیقی و واقعی و صدها بار اعلام شده شان بود. این همان روش همزن است. روشی که به تابوسازی علاقه مند است وقتی منافع خودش در میان باشد و علم تابوشکنی بر می دارد وقتی قرار است دار و ندار قبیله دیگر را به توبره بکشد. به اسم آزادیخواهی. یا دقیق تر: آزادسازی. 

اپوزیسیونی که از این راه به آزادسازی می اندیشد در واقع پرستنده قدرت است نه راهیاب حقیقت. راه آزادی از توهین و تخریب نمی گذرد. 

اپوزیسیونی که به روش همزن می اندیشد قادر نیست تفکیک کند. قادر به تجزیه تحلیل نیست. همه را با هم جمع می زند و یک حکم می راند. این البته ساده تر است. این گروه از اپوزیسیون زمانی اقتصاد به زبان ساده می نوشتند. امروز برای همه چیز نسخه هایی به زبان ساده دارند. نسخه هایی ساده شده. ساده انگارانه. بی خیال. من عندی. هدف فتح باروهای دشمن است. گرفتن قدرت از قبیله مقابل است. باقی همه حرف پوچ است.

اما پوچی این روش امروز آشکارتر از آن دوران است. زیرا دیگر برادر بزرگی وجود ندارد و تابوهای چپ و راست و چریک و راسیست همه یک به یک شکسته شده است. دوستان ما به اقلیت تبدیل شده اند. چه آنها که کیهان می نویسند چه آنها که خودنویس. این دو قبیله حرفی از جنس زمان ندارند. 

دولت از ملت جدا ست. آن هم در وطن ما که دولت ملت را گروگان گرفته است. نمی شود به سبب مخالفت یا دشمنی با دولت ملت را و عقایدش را و سبک زندگی اش را به سخره گرفت. نه تنها حساب دولت از ملت جدا ست که حساب ملت هم «یک» حساب نیست. نه روحانیون اش یک حساب دارد و نه جسمانیون اش یک حساب دارند. نه شهرش نه دهات اش. نه فارس اش نه ترک اش. ملت ما گروههای مختلف و متنوع دارد. زبانهای متنوع دارد. ادیان و عقاید متفاوت دارد. شیوه زیست رنگارنگ دارد. اینها همه را «یکی» نباید کرد. هر استدلالی که بر این پایه بنیاد شده باشد بی بنیاد است. 

آن که از توهین دفاع می کند ناچار اندیشه اش همه اینها را با هم یکی کرده است. رجم به غیبی می کند که وجود ندارد. تیر به تاریکی می افکند. قهرمان سایه ها ست. دن کیشوتی است درست مثل همان دن کیشوتهای حاکم.

زندگی شهر زندگی در همزیستی است. توهین روش دیگرستیزی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
May 11, 2012  
حق تمسخر و تحقیر محفوظ نیست  
 
برای بررسی یک جنجال خبری از کجا می شود شروع کرد؟ خیلی ها از متن شروع می کنند. مثلا از شعر ترانه شاهین نجفی با ترجیع بند آی نقی. اما متن به خودی خود چیز زیادی نمی گوید. متن ها در کانتکست معنا دارند. یا اصلا در کانتکست می توانند به وجود آیند. مثلا بدیهی است که ترانه ای با این متن نمی توانست در سال 1357 تولید شود. یا در دوره رضاشاه که داشت با حوزه و روحانیت مبارزه می کرد. یا در دوره مشروطه که علمای آزادیخواه در مقابل علمای توپچی قرار داشتند. 

چه چیزی در کانتکست یا بافت و زمینه اجتماعی تغییر کرده است؟ بهتر است بگوییم چه چیزهایی. یک فهرست بالابلند می شود ارائه کرد. فهم ما در این فهرست ها شکل می گیرد. تولید یک خبر/ ترانه متکی به همین فهرستها ست. استنباط از آن هم از همین فهرستهای تغییر مایه می گیرد. 

سوال اصلی به نظر من این نیست که این ترانه توهین آمیز است یا نیست. از نظر من قطعا توهین آمیز است. اما مساله این است که چه اتفاقی افتاده که گروههایی در جامعه ایرانی به این نتیجه می رسند که این کار توهین آمیز نیست و حتی اگر هم هست باشد هیچ عیبی ندارد. آزادی یعنی حق توهین!

اینکه چطور آزادی و توهین به هم گره خورده اند و توهین کردن شده است مدار و معیار آزادی خود یکی از آسیب های اصلی در فکر آزادی در میان ما مردم است. فکر کنید به اینکه چرا آزادی در میان ما عمدتا به معنای هرج و مرج و زیرپا گذاشتن همه قواعد و قوانین است. و بعد طبعا جواب این سوال را هم پیدا می کنید که چرا آزادی با توهین شناخته می شود. آن هرج و مرج و این توهین دو روی یک سکه اند. اگر آزادی هرج و مرج نیست توهین هم نیست.

اما فعلا من از این منظر نمی خواهم به ماجرا نگاه کنم. نگاه من از زاویه دیگری است. ولی اجازه بدهید از این رابطه آزادی و توهین استفاده کنم و آن را با کانتکست پیوند بزنم و بپرسم آیا کسی که قائل به توهین است آن را در هر بافت و کانتکست دیگری هم به کار می برد؟ یعنی آیا آزادی خود را در همه کانتکستها استفاده می کند یا مثلا وقتی صحبت از اسلام و پیغمبر و امام است می خواهد از حق آزادی اش استفاده کند و حق بد و بیراه گفتن داشته باشد؟ من بعید می دانم که مثلا شاهین نجفی جرات کند وارد مباحثی بشود که جامعه میزبان او در آلمان مثلا توهین می داند. فرضا تولید ادبیات ضدزن یا ضدسیاهان یا ضدیهودی یا ضدهمجنسگرایان. شاهین نجفی به پشتوانه و دلگرمی گروههایی که از روش توهین برای پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی خود در ایران بهره می برند است که می تواند ترانه آی نقی بنویسد و اجرا کند. اگر این دلگرمی نبود او هرگز تصورش را هم نمی کرد یا اگر می کرد جسارت بیانی اش را نمی یافت. 

چه اتفاقی افتاده است که چنین گروههایی پیدا شده اند؟ به نظر من گذشته از آشفتگی در فکر آزادی، مساله سیاسی ماجرا این است که جمهوری اسلامی دین و اعتقادات مردم را به گروگان گرفته است. در نتیجه گویی برای مبارزه با جمهوری اسلامی حمله به عقاید مردم مباح شده است. اما جمهوری اسلامی عمرش سی و چندسال بیش نیست و این مردم دست کم در پانصد سال اخیر دارای عقاید شیعی بوده اند و در هزار و چند صدسال اخیر به پیامبر و قرآن مهر می ورزیده اند. کسی که برای حمله به باند تبهکاران حاکم دین و عقاید مردم را هدف می گیرد دست کم می توان گفت هدف آسانتر و بی پناه را انتخاب کرده است و هدف اصلی را وانهاده. و به شیوه ای پارادوکسیکال تسلط همان تبهکاران را تضمین کرده است. زیرا آنها بخوبی و استادانه از این حمله سود خواهند برد و چنین وانمود خواهند کرد که تمام مخالفان آنها از همین قماش اند. 

دین اسلام دین جمهوری اسلامی و تبهکاران فاسدش نیست. زیرا این دین برای ایشان صرفا ابزار قدرت است. گروگان است. اما در عوض دین اسلام دین  زندانیان و قربانیان این نظام است. دین تاجزاده ها و نبوی ها و سحابی ها و موسوی و کروبی است. دین نوری زاد و سردار علایی است. دین رهنورد و فائزه است. دین زنان و مردانی است که در مقابل تبهکاری این نظام ایستاده اند از مهندس بازرگان تا مهندس سحابی. از احمد قابل تا آیت الله منتظری. از نرگس محمدی تا فائزه هاشمی. دین مادران ما ست و دین جوانان ما ست. دین شریعتی است. دین آل احمد است. دین سروش و بنی صدر است. چه کسی گفته است می توان به دین این مردمان به سبب تبهکارانی که بر گرده ایشان سوارند توهین کرد؟ 

و چه کسی گفته است که اگر به کسی توهین کردی او را تمسخر کردی و توی سر او و باورهایش زدی کاری آزدیخواهانه کرده ای؟ و چه کسی در کجای تاریخ و جغرافیا نشانی دارد از اینکه کسی با این روشها دست از عقاید خود برداشته باشد و تغییر کرده باشد؟ و تغییر کند بشود شاهین نجفی مثلا؟

مساله ما خداباوری یا خداناباوری نیست. مساله ما مسلمان یا مسیحی بودن نیست. مساله ما شیعه یا سنی بودن نیست. می توان سنی بود و به امامان شیعه احترام گذاشت. می توان شیعه بود و راه بر نظر اهل سنت نبست. می توان مسلمان بود اما با مسیحیان همزیستی کرد. می توان خداباور بود اما برای خداناباوران هم حق زندگی و آزادی عقیده قائل بود. این همزیستی است که گوهر گمشده ما ست و نه اینکه چه عقیده ای داریم. و آنکه مرا به سبب عقیده ای که دارم دست بیندازد یا محترم نداند اصلا به آزادی کدام عقیده قائل است؟

مساله ما رواداری است. خداباوری یا ناباوری هیچ توفیری نمی کند اگر روادار نباشیم. تمسخر هیچ مناسبتی با رواداری ندارد. شوراندن خلق و گزک به دست تبهکاران حاکم دادن هیچ نسبتی با فکر سیاسی ندارد. بلکه از جنس همان فکر سیاسی است که تو را و مرا آواره کرده و دوستان و خویشان و مردمان ما را در وطن به گروگان گرفته است.

ما مردم سرنوشت عجیبی پیدا کرده ایم. یک سو کسی است که فکر می کند ابراز قدرت دینی اش یعنی جلو دهان اهل سنت را بگیرد که مبادا روایت خود را از تاریخ فاطمه دختر پیامبر بیان کنند و یک سو هم جماعتی که فکر می کنند مبارزه با قدرت دینی یعنی مبارزه با دین. این میانه مردم کجا یند؟ حق مردم کجا ست؟ حق انتخاب دین و محترم بودن عقاید و امنیت اجتماعی و روانی. 

من از این حق دفاع می کنم. از حق دوستان بهایی ام دفاع می کنم و همزمان از حق خود و دوستان شیعه و سنی ام دفاع می کنم. از حق خداناباوران نیز. همه حق دارند زندگی کنند و انتخاب کنند و این حق باید محترم باشد. حتی تبهکاران هم حقوقی دارند که نمی توان از آن به سبب تبهکاری شان سر باز زد. تمسخر و تحقیر ریشه حق اجتماعی و حق حیات امن ما را می سوزاند و از بین می برد. تحقیر روش تبهکاران است نه آزادگان. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 56
چاپ کن
بفرست  
April 29, 2012  
شمه ای از تاریخ فردای ایران  
 
حمزه غالبی عزیز در یادداشت اخیر خود پیشنهاد کرده است که از رویاهای خود بنویسیم. از چند تنی از دوستان و من هم نام برده است. من چند روزی فکر کردم که چه می شود نوشت. حالا تقریبا خطوط اصلی را پیدا کرده ام. از دوستان دیگر هم در حلقه گفتگو و در حلقه های دیگر دعوت می کنم بنویسند. من این یادداشت را زیر بخش تازه ای به نام "تاریخ فردا" طبقه بندی خواهم کرد و با نگاهی به یادداشتهای پیشین سیبستان هم یادداشتهایی که مناسب این بحث است را نیز در این موضوع تازه جای خواهم داد. 

اولین نکته ای که به نظرم می رسد همین است که ما پیش از این هم در وبلاگهامان و یادداشتها و مقالات مان از آینده ایران بسیار سخن گفته ایم. پس دور نیست اگر فکر کنیم که تنی چند از دانشجویان رشته های علوم اجتماعی و انسانی در داخل و خارج ایران بیایند این متن ها را بازخوانی کنند و رویاهای ما مردم را بسنجند و باز به همه ما عرضه کنند. 

من اعتقاد جازم دارم که آینده بدون مشارکت همه رویاهای ما تحقق پذیر نیست. این خود رویا ست وقتی فکر کنی روزی برسد که رویاهای جمعی ما مایه و پایه کارهای سیاسی و اجتماعی ایران باشد.

دوم این است و از همان اولین رویا قابل استخراج است که ساختن آینده بدون پژوهش های مختلف ازجمله در باره رویاهای مان ممکن نیست. ما یکبار برای همیشه باید به رویاهای من عندی و به قول نامجو الکی نقطه پایان بگذاریم. رویاهای ما باید بر پایه توانایی های ما باشد و ارزیابی درستی از این توانایی ها. من با آنچه نویسنده جامعه شناسی خودمانی گفته است تقریبا در بیشتر موارد مخالف ام! اما نکته هایی چند در آن هست که کاش کتاب را فقط حول آنها نوشته و گسترده بود. یکی از آنها این است که توانایی برنامه ریزی ما پرتوان نیست. فی الواقع برنامه ریزی جای چندانی در کارها و رویاهای ما ندارد. آینده ای که بدون برنامه ریزی به سوی اش برویم هر چه باشد ما را به رویاهامان نخواهد رساند.

سومین نکته هم باز بر همان اولین نکته استوار است. آینده باید به دست ما رقم بخورد! به نظرتان عجیب می رسد؟ مگر قرار است آینده به دست کسی دیگر رقم بخورد جز ما مردم؟ باید با نگرانی گفت آری این احتمال هست و احتمال کمی هم نیست. یعنی اینکه آینده ما پیش از اینکه به دست ما رقم بخورد به دست دیگران برای مارقم بخورد. این آینده ای افتخار آمیز نخواهد بود. پس رویای من این است که پیش از آنکه دیر شود و دیگران برای ما آینده بسازند خود به ساختن آینده مان برخیزیم. 

چهارمین اصل همین دیگران اند. باید از سر "ستیز با خویشتن و جهان" برخیزیم. این عنوان کتابی بود از یوسفعلی میرشکاک. زمانی چقدر این عنوان به دل من می نشست! فکر می کردم نیاز داریم به این شلاق واژه ها و تعبیرها وجملات. امروز فکر می کنم بیمار بوده ام! این حرفها به درد شاعران هم دیگر نمی خورد. ما مردم صلح ایم از دیرباز. نه اینکه جنگ نکرده باشیم و به هند و هرات و خوزستان و کردستان و آذربایجان و عراق لشکر نکشیده باشیم و ترس و ارعاب در ممالک محروسه نپراکنده باشیم. نه انکار تاریخ نمی کنم. ضمن اینکه نمی گویم جنگیدن بد است. یا هر جنگی مذموم است. اما می دانم که پایه فکر و هویت ایرانی در عرفان او ست. و باز هم می دانم که همین عرفان با رزم و جنگ هم آمیخته بوده است. اما آنچه مهم است و حاصل ما از تاریخ است این است که ما پهلوانی عرصه میدان و پهلوانی عرصه اخلاق را به هم گره زده ایم و یکی کرده ایم. ما به هزاران دلیل حاملان صلح بوده ایم در اغلب روزهای تاریخ مان. دشمن را همیشه از درون شکست داده ایم. عرفان ما منادی صلح و همزیستی بوده و هست. این میراث و گنجینه مهمی است. اگر بر این میراث تکیه داریم باید از غنا و ثروت حاصل از آن اعتماد به نفسی یافته باشیم که ما را از ستیز با خویشتن و انکار خود و مردم خود و درافتادن با جهان و همسایه دور و نزدیک بازدارد. ما نیاز داریم قدرت خویش را در منطق خویش و دانش های مردم خود و آبادی سرزمین مان نشان دهیم. شاخ و شانه کشیدن انقلابی برای تغییر جهان بی معنا ست. آنهم وقتی که ما خود بیش از هر کس و هر مردم نیاز به تغییر داریم و در رویای تغییر می سوزیم. رویای آینده من همزیستی ایران با مردم اش و با جهان است. 

آینده ای که به دست مشترک ما رقم بخورد و از ستیز با خویشتن و جهان آب نخورد و بر پایه مطالعه نیازهای ما و رویاهای ما بنا شده باشد بی گمان آینده ای است که می توان به آن افتخار کرد. بسیاری چیزها که امروز از آن نالان ایم در آن آینده خودبخود رفع می شود. دردهای ما را یک به یک نمی توان درمان کرد. باید سرچشمه را جست. سرچشمه دردهای ما از همین فقدان اشتراک مردمان در ساختن وطن است. از ستیزی بیهوده با خویشتن است و جهان. و از اینکه نبریده گز می کنیم و هر روز برای مان روز دیگری است بی ارتباط با گذشته و بی ربطی به آینده. این آویزان بودن به روزها ست که ما را بی آینده کرده است. جمهوری اسلامی جمهوری آینده نیست. زیرا مبنایش آینده نیست. جمهوری آخرالزمانی است. برای مرگ و شهادت و انتحار و جنگ و ارعاب و ستیز و تحمیل آمده است. قدرت ساختن ندارد. آن را هم که داشته باشد برای ساختن چیزی صرف می کند که به سوختن ملک و ملت منتهی شود. آینده ما درست در خلاف این جمهوری است. پس یک کار دیگر ما این است که این جمهوری ستیزه جو را نیک بشناسیم. بدانیم مشکل اصلی ملک و ملت ما در خلقیات ایرانی نیست در مدیریت ایرانی است. هدف گرفتن خلقیات مردم و ندیدن مدیریت رهبران سیاسی خطای آشکار است. اما غر زدن و تحلیل نکردن خطاها نیز خطای بزرگتری است. اگر می خواهیم راهی برویم که داستان مرگ و اجبار جمهوری اسلامی را تکرار نکند راهی نداریم جز اینکه این جمهوری را از زیر تا بالایش به دقت علمی و دانشگاهی بشناسیم و به حلقه انها که شناخته اند و به پژوهش مصروف اند متصل شویم. و این خود مقدمه خوبی برای آینده است. آینده از پژوهش ما و دانایی ما آب می خورد. باقی از حزب و تشکیلات و ائتلاف و بسیج مردمان و چه و چه همه فرع این دانایی است.

از دیگر دوستان:
آرمان امیری: رویاهای کوچک من روی دیوار آجری؛ «در آن رویای شیرین قطعا نگران این نیستم که ایده‌ داستانم خوشایند دستگاه «ممیزی» نیست و اگر آن را به همین شکل بنویسم قطعا مجوز انتشار نخواهد گرفت. آخر در رویای من چیزی به نام «مجوز نشر» وجود ندارد. حتما آن‌جا هر انسانی حق دارد نظرش را و رویای‌ش را بازگو کند یا روی کاغذ بیاورد و به دست دیگران بدهد. اصلا لازم نیست یک گروهی بنشینند پشت چند تا میز و برای درونیات مغز انسان‌ها تصمیم بگیرند.»

سام الدین ضیایی: رویاهای کهنه من؛ رویاهای من دیگر خریدار ندارد! اعتراف نسل ما ست! اما بعد از این اعتراف نگاه کنیم می بینیم که رویاهای تازه ای داریم. آدم بدون رویا نمی شود.

فرشته قاضی: رویاهای من؛ «در شهری زندگی میکنم که سخنران "رویایی دارم" در آن زاده شده، مارتین لوتر کینگ را می گویم رهبر جنبش حقوق مدنی امریکا که سخنرانی معروفش با عنوان "رویایی دارم" را کمتر کسی ست نشنیده باشد.» زندگی در شهر مرد رویاهای بزرگ خیلی الهامبخش است. فکر کنیم به اینکه: رویای بزرگ ما چیست؟

محمد معینی: چهارپاره رویاها؛ پاسخ او به رویای بزرگ خواندنی است و با فصاحت بیان می شود: «رویای بزرگ من، بازتعریف نقش دین در جامعه امروز ماست؛ به سود آبادی و معموری روان آدمیان، به سود به رسمیت شناختن خلاقیت و خرد، به سود اندیشیدن و عمل به غیر آنچه فقط به کار رفع نیاز دینمداران (متظاهر و غیر آن، قدرتمند و غیر آن) می آید،  به سود روا داری، به سود مکارم اخلاقی در تقابل با مصالح دارالحکومه و منفعت جویی های فردی و قبیله ای، به سود ارزشمند و عزیز دانستن جان هر انسانی به صرف انسان بودن اش، و به زیان طالبانی گری. به دنبال آن، در گذر زمان - نه چندان دور، نه چندان نزدیک - به گمان من، روزی می رسد که:
بشود بی هراس، «تردید» کرد، و با هراس و احتیاط: «یقین»
روزی که «عزت» و «شوق دانایی» هوای همه خانه ها در همه شهرها و روستاها شود
روزی که بهای خوبی، رها کردن خوشی، و بهای خوشی، رها کردن خوبی نباشد
روزی که دوست داشتن از دوست داشته شدن، خوش تر باشد.»

مسعود برجیان: ایران مقتدر و ایرانی محترم؛ «رؤیای روزی را دارم که در ایران، یک جمهوری لیبرال-دموکرات سکولار حاکم باشد: «جمهوری ایران اسلامی». هیچ شهروندی برتر از دیگری نباشد؛ هیچ دین و آیینی، نورچشمی و عزیزکرده نباشد؛ دولت همچون هوا باشد، مؤمن و فاسق را زنده نگاه دارد؛ همچون باران باشد، بر کرد و فارس و لر و ترکمن و... بی مضایقه ببارد؛ همچون آفتاب باشد، بر مرد و زن یکسان بتابد. ایران برای "همه"ی ایرانیان باشد.»

این یادداشت را هم دوستی وبلاگنویس نوشته است با همین مضمون رویاها. با این یادداشت برای اولین بار با وبلاگ او آشنا می شوم:
ماه پنهان است: رویاها؛ «توی رویاهای من هیچ کس به آدم سرکوفت نمی زند که چرا توی ایران مانده.» برای من تازگی داشت که کسی به آدم سرکوفت بزند که چرا در ایران مانده است. باقی متن هم رویاهای ساده و زیبای زندگی است. چیزی که نشان می دهد ما ازابتدایی ترین و ساده ترین حقوق خود محروم مانده ایم.

پس نوشت:
این یادداشت مانی در چهاردیواری هم خواندنی است و ایده ای که مطرح می کند هم به نظرم ایده ای مرکزی و مهم است چون یکی از مشکلات دیرین زندگی شهری و بین شهری در ایران را هدف می گیرد: «من تهرانی را تصور می‌کنم که راننده‌ها توی خط رانندگی کنند، و عابرین پیاده خود را مقید و پایبند به قوانین راهنمایی بدانند. در تصور من این یک تهران رویایی‌ست که می‌توان در نزدیک شدن به آن تلاش کرد. خط‌کشی‌های خیابان مرزهای حقوقی‌اند، و ما زندگی با آدم‌های مراعات‌کننده غیرمتجاوز را دوست داریم. ما یک چنین تهرانی را بیشتر از تهران امروز لایق خود می‌دانیم. ایرانی امروز سزاوار شهری پسندیده‌تر است. ایرانی امروز با توجه به ضایعات انسانی و خساراتی که این تجاوزگری روزمره باعث آن می‌شود، می‌داند که این نادانی متحرک در خیابان‌ها و جاده‌ها بایستی روزی درمان شود. اما از کجا شروع کنیم؟»
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
April 28, 2012  
ملت ما "ملت باهوش"ی است؛ مشکل گزاره های "یک"سان ساز  
 
ملت ما ملت باهوشی است - این را همه ملت می گویند و معترف اند!
باز هم بگویید ما ملت نژادپرست نیستیم - این را معترضان به حوادث اخیر در محدودسازی مهاجران افغان می گویند
 ما ملت آدم نمی شویم - این را کسانی می گویند که از آدم شدن دیگران به شیوه ای که آنها می پسندند ناامیدند
ملت شهیدپرور- این را از دوره جنگ داریم گرچه دیگر شهادتی در کار نیست اما مثل یک پز سیاسی انقلابی باقی مانده گرچه میراثخواران شهدا سر از جاهای دیگری درآورده اند که امثال نوری زاد از آن پرده برداشته اند
ایمان ملت ایران به نصرت الهی - حضرت آقای رهبر
الگو شدن ملت ایران برای تمام ملتها - باز هم از آقای رهبر
 فریب نخوردن ملت هوشیار ایران از دشمنان - ایضا
ملت باهوش گفتن از نادانی است و اگر باهوش است چطور مدیران کم هوش دارد؟ - از عباس عبدی

بگردید جملات مشابه با این ساختارها بسیار پیدا می کنید.

من فکر می کنم تصویر جدیدی از خودمان به عنوان مردم و ملت و ایرانی نیاز داریم. تعبیرهای دوره ای که دولتها و روشنفکران می خواستند «یک» ملت از ما بسازند و به تعریفهای واحدی برسند دیگر بی معنا شده است. تعبیرها و گزاره هایی از آن دست که در صدر مطلب آوردم مربوط به زمانی سپری-شده است.

تصویرهای جامع و عام و واحد از ایران و ایرانی و ملت ایران گول زننده و بسیار خطاکارانه است. هیچ گزاره واحدی در باره هیچ ملت و کشوری درست نیست. این تصویرسازی ها هم البته از فرنگستان به ایران رسید اما در فرنگ از این گزاره ها گذشتند و در ایران هنوز در زیر یک خم اش مانده اند چون فکر نمی کنند به آنچه می گویند. زمانی بود که کتابی در آمده بود درباره آمریکا به نام ملتی از گوسفندان. این در دهه 60 میلادی بود. زمانی که هنوز در فرنگستان هم می شد از این ادعاها کرد و گزاره های ساده و واحد را به یک جماعت چند ده میلیونی و بزرگتر نسبت داد. زمانی بود که دولتها دایرمدار همه چیز بودند چه در آمریکا و چه در شوروی. فرض بر این بود که می توانند مردم را مغزشویی و هدایت عمومی کنند. اگر هم در آمریکا ملتی از گوسفندان داشتیم در شوروی هم ملتی مشابه آن زندگی می کرد. اما امروز دیگر کسی دنبال این دست گزاره ها و ادعاهای پوک نیست. این دست گزاره ها تنها ارزش پروپاگاندی دارد و بس. هیچ ارزش دیگری ندارد. 

اما در ایران ما عاشق این دست تعبیرات هستیم. من زمانی از این گزاره ها بریدم که روزی در سالهای آخر زندگی ام در ایران از تلویزیون داشتم سخنرانی مقام عظمای ولایت را گوش می کردم. ایشان فرمودند ملت ما ملت باهوشی است. من تا آن زمان صدهزار بار دیگر هم این گزاره بی معنا را شنیده بودم اما فقط آن روز بی معنایی ش را درک کردم زیرا فقط آن روز بود که در مقابل فرمایش حضرت آقا با خودم اندیشیدم پس چطور است که این آقا و حکومت اش با هر چه آدم باهوش است می جنگند و ایشان را دفع می کنند؟ چطور یک ملت باهوش و رهبر این ملت باهوش دارد ریشه هر چه باهوش است قطع می کند؟ این چطور مدح باهوشی است از زبان رهبر معظم که در عمل به قدح و زجر و قتل و تبعید و تحقیر باهوشان می انجامد؟ آیا واقعا این آقا به حرفی که می زند ایمان دارد؟ واقعا باهوش بودن برایش ارزش دارد؟

از آن روز این اسطوره سازی های بی معنا در چشم ام ترک خورد و بی اعتبار و بی اعتبارتر شد. اول فکر می کردم مشکل در گوینده است نه در گزاره. ولی امروز می بینم که ماجرا آنقدر دارد تکرار می شود که به تهوع نزدیک شده است. چون گزاره نادرست است. هر کسی به خود حق می دهد درست مثل رهبر معظم حرفهای بی معنا در باره همه ملت بزند و در عمل همان حرف خود را نقض کند. اما همه دست به دست هم داده اند تا ایرانی بودن را هر طور شده یا تعظیم بیهوده کنند یا تحقیری با این پز که ما خوبی این ملت را می خواهیم!

انقلاب اسلامی هر چه نکرده باشد یک کار بزرگ کرده است و آن اینکه با حذف و تحقیر تنوع های فکری ایرانیان به مقاومت های متعدد میدان داده و آنها را ناخواسته رشد داده است. در نتیجه آنچه ما پس از سی سال داریم می بینیم تنوع خیره کننده مردم ما ست. این است که امروز بیش از هر زمان دیگری گزاره های «یک»سان ساز بی معنا جلوه می کند. این تنوعی که آن تعابیر قدیمی را بی معنا کرده یک ضرورت تازه را هم ایجاد کرده است: پدیدآوردن زبانی تازه که بیانگر واقعیت متنوع باشد.

من پیشنهاد می کنم به جای ملت ایران و هر گزاره ای با این تعبیر از ایرانیان استفاده کنیم. ملت ایران تصویری واحد از یک ملت را القا می کند اما ایرانیان کلمه جمع است و احتمال بیشتری هست که گزاره های واقعبینانه به آن پیوند بخورد. مثلا:
ایرانیان شیعه نیستند. ایرانیان بسیاری اهل سنت اند. ایرانیان زرتشتی و یهودی و بهایی هم داریم.
شیعیان همه انقلابی اند. نه هستند شیعیان بانفوذی که اندیشه های ارتجاعی دارند.
ایرانیان مذهبی اند. یا ایرانیان اسلام گریزند. نه واقعیت نه آن است نه این. مذهب سیاسی در ایران در حال تضعیف شدن است اما مذهب سنتی جای خود را چندان از دست نداده است.
ایرانیان همه به زبان واحد فارسی حرف نمی زنند. ایرانیان زبانهای مختلف دارند. اما فارسی زبانی است که تقریبا اکثریت مردم آن را می فهمند و دست کم در حوزه رسمی به کار می برند.
ایرانیان همه شهرنشین نیستند. ایرانیان روستانشین بخش بزرگی از جمعیت کشور هستند.
ایران کشور کم آب و خشکی نیست. مناطق مهم و پرجمعیتی از ایران سبز و جنگلی و پرآب است.
ایرانیان مثل هر مردم دیگری باهوش دارند پیشتاز دارند دانشمند دارند. اما فرصت طلبی و نادانی و تعصب هم در میان ایرانیان وجود دارد.
ایرانیان شتر سوار نمی شوند. اما ایرانیانی هستند که طرز فکرشان با دوره شترسواری هماهنگ تر از زندگی امروزی است. در مقابل ایرانیانی هم هستند که هم سطح بهترین چهره های فکری و فرهنگی جهان مدرن می اندیشند.
ایرانیان سنتی نیستند. اما نزاع بزرگی میان اقشار سنتگرا و اقشار تحول خواه و مدرن وجود دارد.

گزاره های «یک»سان ساز آسان اند اما هیچ واقعیتی را نشان نمی دهند. گزاره های یکسان کننده نشانه دوری گویندگان اش از نقد و اندیشه جدی است. آینده گزاره های دیگری نیازمند است. راه آینده از بازشناسی واقعیت و رابطه اش با زبان می گذرد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 26, 2012  
نیروهای خواهان تغییر باید خود نیز تغییر کنند  
 
مصاحبه مفصلی با سایت چراغ آزادی داشتم که فکر کردم خوب است چکیده ای از آن را اینجا بیاورم تا پیوستگی بعضی اشارات در سیبستان حفظ شود. کسانی که خواهان خواندن اصل گفتگو باشند طبعا به سایت ناشر مراجعه خواهند کرد:


زوال دوره دگماتیسم 
 اگر امروز رادیو زمانه به وجود می‌آمد انتقاداتی که به آن در سال ۲۰۰۶ می شد مطرح نمی‌بود. آن موقع مقاومت شدیدی وجود داشت وقتی که می گفتیم روشهای عادت شده اپوزیسیون خارج از کشور از توان تحلیل و برخورد با مسائل جامعه ایران برخوردار نیست و باید راه تازه ای باز کرد. اما امروز اوضاع فرق کرده است و درک تازه‌ای به وجود آمده که می‌پذیرد باید راههای دیگری را آزمود. به کوتاهی، در واقع آنچه اتفاق افتاده دور شدن اپوزیسیون از دگماتیسم فکری و سیاسی است. 

بصیرت اپوزیسیونی
اپوزیسیون چون در حال بازاندیشی و جابجایی نیروها و تعریف‌های تازه از موقعیت خود است قادر به سرعت و تحرک و فعالیت نیست. بصیرت است که سرعت و قدرت می‌بخشد. وقتی اندیشه در حال تغییر است و بصیرت تازه پدیدار و مستقر نشده نمی‌توان انتظار سرعت در تصمیم‌گیری و قدرت برنامه‌ریزی و اجرا داشت. 


مساله اول: اقتصاد و آزادی مدنی

در روند تغییرات داخلی به سمت مشارکت بیشتر مردم است که اپوزیسیون می‌تواند تاثیرگذار باشد. این هم وقتی است که روش‌های جانشین ارائه شود. اما اپوزیسیون بسیار سرگرم مخالفت با جمهوری اسلامی بوده است و کمتر وقتی برای فکر کردن به روشهای جانشین گذاشته است. به نظر من حرف اول را در مدیریت جانشین، مساله اقتصاد می‌زند و آزادی های مدنی.


اندیشه جانشین

از نظر اصولی جمهوری اسلامی و شیوه حکومت اقتدارگرا نمی‌رود مگر اندیشه جانشین آن تولید شده باشد و رواج و پذیرش پیدا کرده باشد؛ هم پذیرش داخلی و هم قبول و مطلوبیت خارجی. بنابرین باید پرسید چه کسانی توان تولید اندیشه جدید را دارند. من در اپوزیسیون آنقدرها این توان را بارز نمی‌بینم. یعنی ممکن است باشد اما بروز کافی ندارد. مگر اینکه راه باز شود برای اینکه اندیشه‌های مسلط اپوزیسیون که عمدتا نشان دادن عیب کار حریف است کنار برود و اندیشه‌های نو به صحنه بیاید و حمایت شود و مبتنی بر این باشد که چاره‌ها و روش‌های جانشین کدام است. 

روشهای قرن بیستم را نمی توان ادامه داد
خلاصه اینکه اپوزیسیون نمی‌تواند با روش‌های قرن بیست در قرن تازه مبارزه کند. این قرن پست‌مدرن است و عصر مشارکت. باید روش ها را متناسب‌سازی کرد. به زبان ساده برای اینکه تغییر کنیم نخست لازم است اذعان کنیم اوضاع و شرایط و جامعه تغییر کرده است. و گرنه بیراهه خواهیم رفت.
 

شباهت وضع اپوزیسیون و وضع رسانه ها

 اپوزیسیون سیاسی گرفتاری‌هایی داشته که اجازه نمی‌داده غیر از تکرار شعارهای سیاسی و یا این اواخر مباحث حقوق بشری به مسائل دیگری بیندیشد و برسد. یا به زبان ساده‌تر: بیاموزد. اپوزیسیون و رسانه‌های ما از این بابت خیلی شبیه هم هستند. هر دو از مراکز تحقیقاتی جدا افتاده اند. برای همین می‌بینید که رسانه ها فاقد انسجام و مساله‌شناسی درست هستند و معمولا کارهای خوب هم در آنها نتیجه ابتکارات فردی است تا اتکا به نتایج تحقیقاتی. خیلی غریزی هستند. راه حل، تولید کردن اندیشه نیست بلکه اتصال به منابع اندیشه ورز و پژوهشکده‌های فعال است و اولویت دادن به کار علمی و تحقیقی در اتحاذ خط مشی سیاسی. و گرنه همین می شود که در دولت آخرالزمان می بینیم!


سازمان پیشتاز لازم نداریم

در وضع امروز ایران اصولا امکان ندارد یک سازمان پیشتاز کار را بر عهده بگیرد. تا امروز که نبوده است و یقین دارم در فردا هم نخواهد بود. شاید ائتلافی از سازمان‌ها بتواند آن نقش سازمان پیشتاز را برعهده بگیرد اما نه «یک» سازمان. هنر سیاست در دوره کنونی و دقیقه اکنون از تحولات تاریخی و اجتماعی این است که مدیریت غیرمتمرکز را تحقق بخشد. آنچه در دوره پس از ۲۲ خرداد هم دیدیم همین بود منتها چون ذهن‌ها درگیر مدیریت متمرکز است ارج و اهمیت این عدم تمرکز را نمی‌بیند و هنوز دنبال یک رهبری متمرکز می‌گردد. یا به قول سوال شما دنبال ایدئولوژی و سازمان واحد. بسادگی باید گفت که چنین چیزی وجود ندارد و باشد هم دیگر کارآیی ندارد. این تنوع و عدم تمرکز است که با مسامحه می‌توان گفت “ایدئولوژی” زمان ما ست. و این همان سازمان سیال و مواج مردم معترض یا شبکه تو در توی مردمی است که بهترین بیان خود را در سطح رهبران جنبش در بیانیه‌های موسوی پیدا کرده است.


همه تغییرات از طریق اعتراض به دست نمی آید

تغییر در ایران تا همینجا هم کم نبوده است و همه آن از طریق اعتراض سازماندهی شده به دست نیامده است. شما تغییرات در جامعه زنان ایران را طی سی سال اخیر ملاحظه کنید. بخش کوچکی از آن ناشی از سازماندهی به معنای معمول است. بخش عمده آن برآمده از نوعی مقاومت مدنی است. این بخش مهمتر بوده و از اتفاق کمتر هم مورد توجه و بحث قرار گرفته است. به عبارت دیگر، من اعتراض را دارای «یک» معنا و صورت معین نمی‌دانم. تمام آن صوری که خواست و اراده مردم را به پیش می‌برد باید در نظر گرفته شود. 


دموکراسی قطار نیست رودخانه است

 من قائل به این نیستم که دموکراسی‌خواهی قطاری است که سازمانها یا رهبران سیاسی آن را هدایت می کنند. دموکراسی‌خواهی مثل رودخانه است. روندی است که باید با مردم جریان داشته باشد و راه خود را پیدا کند. و این جریان اکنون در ایران بسیار قوی است. نباید به دلیل فقدان سازماندهی معمول صورت‌های مختلفی را که این جریان پیدا می کند و پیش می رود نادیده بگیریم.


داخل کشور، خارج کشور

 فعالان داخل کشور طبعا در زیر سایه مزاحمت و ارعاب و اخلال و سرکوب نظام مقدس زندگی می کنند. آنها شرایط محیطی معینی دارند که خود آن را بهتر تشخیص می‌دهند و منصفانه نیست که خارج‌نشینان برای آنها دستور کار صادر کنند. همین قضیه در مورد خارج‌نشینان هم درست است. هیچ دلیلی ندارد که ایرانیان خارج، از آزادی هایی که دارند استفاده نکنند. در این زمینه وضع ما دارد شبیه وضع نشر در کشورهای عربی می شود. همه آنها به زبان عربی حرف می زنند و می نویسند اما لزوما کتابی که در عراق چاپ می شود در مصر امکان عرضه و فروش ندارد. یا مجله ای که در لبنان منتشر می شود لزوما در کویت و یمن مورد استقبال قرار نمی گیرد، سهل است چه بسا با طعن و لعن هم مواجه شود. بنابرین، حوزه های عمل ما متفاوت شده است گرچه حوزه زبانی ما واحد است. 


رضا پهلوی

من در افق فعلی خیلی بخت بزرگی برای بازگشت سلطنت به ایران نمی بینم. اما اگر این توانایی در رضا پهلوی باشد که به عنوان یک شخصیت سیاسی گذار به یک نظام مردمی را مدیریت کند یا در این مدیریت مشارکت کند نظر من در باره او کاملا مثبت است. منتها من همیشه گفته ام که رهبران سیاسی ما ضروری است که از مشاوران خبره و دانایی در امور مختلف و بخصوص روابط عمومی برخوردار باشند. 


زمانه و مرزبندی های اپوزیسیون

زمانه رسانه گروه و حزب خاصی نبود و از قواعد و مرزبندی‌های اپوزیسیون هم تبعیت نمی‌کرد. بنابرین توانست اعتماد طیف‌های مختلف و مستقل را جلب کند و البته در آن زمان گروه‌های افراطی را هم به ضد خود تحریک کرد که داستانش بر سر هر بازار هست. امروز آنچه زمانه در رویکرد اجتماعی خود نشان داد به یک گرایش رو به رشد سیاسی تبدیل شده است.


رسیدن به برنامه آسان نیست

برنامه‌ها به نظرم به اندازه ائتلاف‌هایی که صورت می‌گیرد و در جریان است متنوع خواهد بود. اما برای رسیدن به برنامه هم کار ساده نیست و باید در درون هر گروه به این موضوع اولویت درجه اول داده شود. مساله فعلی ما این است که امکان اصلاح سیاسی در چارچوب جمهوری اسلامی تقریبا صفر شده است. بنابرین باید هر برنامه‌ای حول ایجاد امکان اصلاح یا تغییر در داخل ایران طراحی شود. و این یک کار معماری و مهندسی عظیمی است. میزان توفیق اپوزیسیون به میزان درک این عظمت و آمادگی برای تعهد آن بر می گردد.


نیروی ملی مذهبی

من به قدرت کار نیروهای ملی مذهبی اعتقاد دارم و فکر نمی‌کنم آنها به روزمرگی دچار شوند. سی سال تجربه کار مداوم دارند و بهترین تجربه‌های دست اول را در داخل کشور داشته اند. اینها اجازه نمی‌دهد گروه خموده شود. به نظرم حتما از گروه‌های موثر در آینده ایران خواهند بود. چون هم سنت سیاسی مردمگرا دارند و هم چهره‌های درخشان و ملی داشته اند و هم رهبران موجود آنها به روی تغییرات گفتمانی باز هستند. آنها حتما در میان اقشاری از مردم تحول‌خواه ایران نفوذ دارند و این نفوذ را حفظ خواهند کرد. و چه بسا بتوانند آن صورتی از اسلام را که در جمهوری اسلامی شکست خورد و قرار بود مردم‌مدار و دموکرات باشد حفظ کنند و پرورش دهند و به صحنه آورند و این تحول کوچکی نیست. فراموش نکنیم که تحولات آینده ایران بدون تحولات بنیادین در درک دینی ثبات نخواهد داشت.

گروه من، گروه شما و آنها 

به هر حال ملی مذهبی ها باید بدانند که تنها بازیگران صحنه نخواهند بود. اصولا هر گروهی که خود را برای آینده سیاست در ایران آماده می‌کند جز اینکه به توانا کردن خود می‌اندیشد و برنامه‌های جانشین طراحی و ارائه می کند باید فکر کند اگر در قدرت قرار گرفت با دیگر گروه‌ها چه خواهد کرد. این موضوعی است که همه گروه‌ها از جمله ملی مذهبی ها باید به آن بیندیشند و راهکارهای خود را آشکارا اعلام کنند.


بحث شیرین مالیه

و بحث درازی در باره کمک های مالی خارجی به اپوزیسیون که ترجیح می دهم خلاصه اش نکنم و خودتان اگر مایل اید بخوانید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست